جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

77-داستان های خدا(7)

1392/4/10 17:23
نویسنده : 💚رستا💙
896 بازدید
اشتراک گذاری

تو قشنگترینی....

فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود,روی نیمکتی چوبی,روبروی یک ابنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
غمگینی؟
- نه
- مطمئنی؟ 
- نه
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدیم
- راست می گی؟
- از ته قلبم اره
دخترک بلند شد و به طرف دوستانش دوید,شاد شاد
چند دقیقه بعد پیرمرد اشکهاشو  پاک کرد,کیفش رو باز کرد,عصای سفیدش رو بیرون اورد و رفت.

از خودگذشتگی.....

سال ها پيش زماني که به   عنوان داوطلب در بيمارستان استانفورد مشغول کار بودم با دختري به نام ليزا   آشنا شدم که از بيماري جدي و نادري رنج ميبرد.

ظاهرا تنها شانس بهبودي   او گرفتن خون از برادر پنج ساله خود بود که او نيز قبلا مبتلا به اين   بيماري بود و به طرز معجزه آسايي نجات يافته بودو هنوز نياز به مراقبت   پزشکي داشت.

پزشک معالج وضعيت بيماري  خواهرش را توضيح داد و پرسيد آيا براي بهبودي خواهرت مايل به اهداي خون  هستي؟؟

برادر خردسال اندکي  ترديد کرد و ....

سپس نفس عميقي کشيد و  گفت : بله من اينکار را براي نجات ليزا انجام خواهم داد.

در طول انتقال خون کنار   تخت ليزا روي تختي دراز کشيده بودو مثل تمامي انسان ها که با مشاهده اينکه   رنگ به چهره خواهرش باز ميگشت خوشحال بود و لبخند ميزد.

سپس رنگ چهره اش پريده  بيحال شده و لبخند بر لبانش خشکيد.

نگاهي به دکتر انداخته و  با صداي لرزاني گفت : چه قدر طول میکشه تا بميرم؟؟؟

چشمان دکتر روی صورت رنگ پریده ی پسرک مات شد.....

پسر خردسال به خاطر سن   کمش توضيحات دکتر معالج را عوضي فهميده بود و تصور ميکرد بايد تمام خونش را  به ليزا بدهد و با شجاعت خود را آماده مرگ کرده بود !

---------------------------------------------------------------------------------

لنگه کفش......

پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت میرفت به علت بی توجهی یک لنگه کفش  ورزشی وی از پنجره قطار

 

بیرون افتاد

 

مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می  خوردند

 

ولی پیرمرد بی درنگ لنگه ی دیگر کفشش را هم بیرون  انداخت

 

همه تعجب کردند

پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف  می شود ولی اگر کسی یک جفت کفش

 نو بیابد ، چه قدر خوشحال
خواهد شد.     

      ---------------------------------------------------------------------------

طنز خوشامدگویی پرواز در ایران!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلام و صلوات بر روح تمام مسافرین عزیز

 

ورود شما را به پرواز ابدی هواپیما خوش آمد می گوییم.

 

خداوندا! مشیت خودت را در رسیدن و لقا خود بر ما قرار ده و سرعت آن فزون فرما.

 

مقصد ما به احتمال 99% بهشت موعود و به احتمال 1% مقصدی که بر روی بلیط درج شده می باشد.

 

بستن کمربندها اصلا ضرورتی ندارد، چرا که بستن و نبستن آن برای ورود به بهشت الزامی نمی باشد.

 

در صورت بروز اشکال درسیستم هوای کابین ماسک هایی از بالای سر شما آویزان  خواهند شد که شما قبل از آن رایحه ی خوش ملائکه را احساس خواهید کرد.

 

 

 

خواهشمند است هنگام سقوط خونسردی خود را حفظ نموده تا بتوانید اشهد خود را صحیح قرائت نمائید.

 

ارتفاع پرواز به تدریج و شاید هم ناگهانی به صفر خواهد رسید، اما هیچ جای  نگرانی نیست. چرا که یک باره تا آسمان هفتم اوج خواهیم گرفت و هوای بهشت هم  بسیار عالی گزارش شده است.

 

خلبان پرواز، مرحوم شهید کاپیتان بهشت زاده و ارواح گروه پروازی جایگاه ابدی خوبی را برای شما آرزومندند.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (24)

مامی محمدمهدی
10 تیر 92 19:10
رستا جون، خوشحالم که سفر خوبی رو داشتی و همراه مارتیا جون صحیح و سلامت رسیدید پیش بابا زانیار روزهای خوبی رو در کنار هم براتون آرزومندم


سلام عززززززززیزم

قرررررررررربوننننننننننننتتتتتتتتتتتت بررررررم
همیشه با لطفات مارو شرمنده کردیییی

عمه حدیث خوشگله
10 تیر 92 22:02
سلااااااااااااااااااام خانمی
به سلامتی از سفر برگشتی!!!
حال گل پسرمون چطوره؟؟؟
دلم برای نوشته هات از خودتو گل پسری تنگ شده بود
منتظرم تا پست سفر رو ببینم عزیزم

بابت ابراز محبت ات به حدیث جون هم ممنونم

راستی :
رستا جون رای یادت نره!


سلام صدیقه جونم

خوبییییییییییییی عزیزم

خواهش میکنم عزیزم از تهه دلم بوووووووووود

ممنونم از لطفت خانوم مهربون و ناااز

راستی عزیزم من ایران نیستم......
آخه چه جوری میتونم رای بدم؟
حتما بیا خبرش رو بده
majede
10 تیر 92 22:39
vaay rastaye aziiizam nmidooni az inke didam khabare salamie to va martia joonam ro cheghadrrrrrrrr khoshhal shodam...
bisabrane montazere postet hastam aziiizam..
omidvaram bishtar khoshbakhtio asoonio tajrobe koni ta sakhti


الهی فدااااااااااااااااااااااات بشم من ماجده جوووووووووووووووووون
منم دلم واسه مهربونیات یه ذره شده بود خانوم خوشگله
چشششششششم عزیزم به زودی.....
شیدا
10 تیر 92 23:52
برگشتی بانو؟
دلم برات تنگ بود
دلم نیومد ازت خدافظی کنم


شیدااااااااااااااا
وای منم دلم واسه تو و صبا یه کوشولو شده بود
اوضاعت چه طوره؟؟؟
مامان شراره
11 تیر 92 1:46
سلام عزیزم.خوشحالم که پست جدید گذاشتی.خداروشکر بسلامت رسیدید نزد همسرت.کاش ازخودت واوضاعت میگفتی.سفرخوبی داشتی؟نی نی اذیتت نکرد؟


سلام شراره جونممم
عسل بانوی من چه طوره؟
خودت خوبیییییییییی؟
سفر بدی نبود خداروشکر مشکلی نداشتیم اما خییلی خسته شدم...
مارتیا هم که کلللللللللللی کیف کرد وروجک!
مامان بهاره جون
11 تیر 92 9:23
سلام رستاجون خوشحالم كه بسلامتي رسيدين حال ني ني خوشگل ماچطور؟منتظرپست جديد هستيم
اين هاهم واسه ني ني مارتيا


سلام مامانی بهاره جونم . قررررررررربونت برم من
مارتیا هم خوبه حسسسسسسسسسابی شیطون شده
اون هم چششم به زودییییییی
مهری
11 تیر 92 10:53
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام . خوبی ؟ نی نی چطوره؟


مهری جون آدرست رو چک کن
اگه نبود سریع بیا خبرم کن
مامان یگانه
11 تیر 92 11:10
سلام رستا جون
خوشحالم که صحیح وسالم رسیدی پیش همسرت.اذیت که نشدی؟به زندگی جدیدعادت کردی؟
واااااااای چه حالی میده بعد از مدتها دوری کنار همسر.نه؟


سلام به روی ماهت فرزانه جون
یگانه ی ملوسم چه طوره؟
نه خانومی شکر خدا خوب بودم فقط خستگی بود....
آرررررررررررررره خیلی حال میده
مامان آوش و آویسا(بشرا)
11 تیر 92 13:32
سلام رستای گلم خوبی مارتیا جون خوبه؟خیلی دلمون برات تنگ شده بود


قربونت برم من مامانی دوقولوهای خوشگل و خوشمزه
مارتیا هم خوبه عزیزم
من بیشتررررررررررررر
مامان عاطفه
11 تیر 92 13:52
سلام خانومی.خوبی .مارتیا جونی چطوره؟فداش بشم.دلم براش یه ذره شده.
خووووووب خوش میگذرونین سه نفری،به جای ماهم خوش بگذرونید.
راستی دیشب جالب بود خواب دیدم اومدم وبلاگ مارتیا جون و تو پست جدید گذاشتی،خوابای من همیشه تعبیر میشه،الانم اومدم و دیدم بعله.....
مراقب خودتون باشین،گرمازده نشی که برا مارتیا خوب نیس.


سلام عاطفه جوووووووووون
اتفاقا من برعکس تو یبار تو فکرت بودم چرتم گرفت نمیدونم خدایا خواب بود با حس بود یا توهم اما داشتم امیررضا رو میدیدم که به دنیا اومده و بغل مامانیشه و من کللللللللللی قربونش میرم...
اومدم وبت کللللللللللی دماخ سوخته شدم
وای عاطفه دلم برای جفتتون یه ذررررره شده بود
SaYa
11 تیر 92 14:46
سلاااااام قربونت برم خوبی؟مارتیا جیگرم خوبه؟فداش بشم من
خوشم که به سلامت رسیدید گلم....گرمای هوا که وحشتناک شده منم
خودم گرماییم دیگه کلا واسم غیرقابل تحمل شده...هرروز میومدم وبتو چک میکروم دیگه فکر میکردم فعلا آپ نکنی ولی وقتی نظرتو خوندم حسابی خوشحال شدم رستا جونم
وای تقریبا ماه های آخره و به حذف کردن وبت نزدیک....
عزیزم من زیاد حالم خوب نیست...دردام شدت گرفته ولی باید صبر کنم تا زمان عملم...زودتر بیا آپ کن قربونت برم
حسابی مواظب خودت باش


عزیییییییز دلم
خدا نکنه خوشگل این چه حرفیه؟؟؟؟
آره عزیزم گرمارو که نگووووووو فکر میکردم فقط تهرانه.... ژاشدم اومدم دیدم که نه بابا همه جااااااااااااست
سایا جون حالا برای اینکه ناراحت نشیو فقط به افتخار خودت قول میدم تا چند ماه بعد از اومدن نینی هم بنویسم خوووووووووووووووووووبه؟
نیلوفر
11 تیر 92 15:05
سلام عزیزم...
به سلامتی وب هم که آپ شد...
منتظر خبرهای جدیدت هستم
خوش می گذره؟مارتیا جون چطوره؟
ولی خودمونیم اسم قشنگی انتخاب کردین اااا...


بله دیگه عزیزم....
جای شما که خیلیییییییییی خالیه
مرررررررررررررررررررررسسسسسسسسسسسسسس
عاطفه
11 تیر 92 15:06



سودابه
11 تیر 92 15:31
همیشه به گشت مامانی...خیلی خوش اومدی..مارتیا کوچولومون چطوره؟؟؟؟باباییش چطور بود؟؟خوش گذشت؟؟دلمون برات تنگ شده بود...


سلام سودابه جوووووووون
مشتاق دیدن روی مااه تو و شاهزاده خانووووم
مارتیا خوبه در حاله شیطونیه دیگه مردی شده برای خودش
زانیار هم که ماشالا شااااااد و قبراق و سر و حال
دله منم واستون یذررررررره شده بود عززززززیزم
مامانی آرتین
11 تیر 92 16:51
سلام عزیزم.خوشحالم به سلامتی رسیدین مقصد.مواظب خودتو کوچولو باش


سلام مامانی آرتین خوشگل
مرسسسی ازاینکه به یادم بودی عزیزم
نمیدونی چه قدر خوشحال شدممممم
چششششششم حتما
شما هم مرد کوچولوی خوشگلم رو ببوسییییییین
مامان ریحان
11 تیر 92 19:01
سلام
خوبییییییییییی رستا بالاخره آپ کردی مارتیا چطوره شوهرت همگی خوب هستید زود باش سفرتو تصویری برامون بنویس


سلام سیما خانوم
چه عجب!
دلمون تنگیده بود
رسیدن به خیر!(رسیدین دیگه؟؟)
همگی خوبن. شما و ریحان طلا خوبین؟
چi خواسته ی سختی!!!!!!
اما چشم به روی چشم ولی فکر کنم تصویر هارو جداجدا بزارم!(راحتتره)
kisssssssssssssssssssss
فریبا
12 تیر 92 0:12
نعجبی بالاخره پیدات شد رستا حالت چطوره بچه تربچت چطوره دلم براتون یذره شده یود.زانیار و دیدی و دیگه مایادت رفت آرهخفه بشی تو ولیفقط تو چون تربچه بی گناه.چه خبرا چیکار میکنی اونجا خوش میگذره .از گرمی هوا نگو که امروز اینقدر اینجا شرجی بود که انگار دوش میگرفتی وقتی میرفتی بیرون همش توی خونه و زیر کولریم .خدا پدر کسی که کولرساخت بیامرزه.زودی بیا از سفرات بگو


هههههه چه میشه کرد دیگه!
از بعد از عروسی دیگه شوشو رو ندیدم
منم که میدونی عاشق مرد سالاری هرچ آقامون بگن همون میشه ...تازه امروز هم با اجازه ی اون اومدم وگرنه..........
هاهاها شوخیییییییییییییی کردم
اما جدا بدون شوخی سرم واقعا شولوغ بود
همه خوبننننننننن و تو هم که میدونم در هر حالتی خوبییییی
سارینا زیباروی خودم چه طوره
بلایی سر دخملم بیاری کشنمت فریبااااااااا
آره اینجا هم خیلی گرمههههه نگگگگگگگگگگگوووووو
SaYa
12 تیر 92 0:41
عزیزززززم؟بیا آپ کن قربووونت برم مهربونم


فدات شم عجقم
چششششششششششم میام زود
مهری
12 تیر 92 9:51
رستا جون فوق العاده بود. همه عکس ها رو دیدم کییییییییییییییف کردم . به قول ایرونی ها ایییییییییییییییییییییول


خواهش میکنمبه قول ایرونی ها چاکرییییییییییم
عمه ی آتنا
12 تیر 92 14:11
هرجا که هستی خوش باشی عرزیزمممممممممممممممممم


مرسی عزیزه دلم راستی بابت رمز ممنووووووووووون
♥متین من♥
12 تیر 92 16:46
سلام رستا خوبی رسیدی بسلامتی حالا که رسیدی جواب کامنت میدی بگو قضیه این وبلاگ میخوام حذف کنم چیه نکنی این کارو که به شخصه
منتظرم ج بدی...


سلام سمانه جون . تو خوبی؟ متین چه طوره؟
عزیزم ماجرا اینه که من از اول با این هدف وبمو ساختم که فقط یه یادگاری از دوران حاملگیم و گزیده ی حرفها و خاطراتمو با نینیم داشته باشم و بعد از به دنیا اومدنش اینجا رو حذف کنم و سیدیش رو نگه دارم تا بعد .....
دلیل اینکارم اینه که حتما خودت میدونی که نینی وبلاگ و داشتن دوستان خوبی مثل شما آدم رو مجبور میکنه تا روزی چندین ساعت رو تو اینترنت بگذرونه یه جورایی عامیانه تر آدم انگار معتاد میشه .... من بعد از دنیا اومدن مارتیا قصدم اینه که سری درس و دانشگام رو ادامه بدم حتی اگه شده بیشتر وقتا مجبور شم مارتیا رو بسبارم دست مامانم.... این موقعیت درسیم همیشگی نیست . اگه اینجارو حذف نکنم نمیتونم به درسم برسم ... خودمو میشناسم
البته حالا به اصرار دوستام تصمیم گرفتم 3تا 4 ماه بعد دنیا اومدن مارتیا این حذف رو به تاخیر بندازم تا شما بتونین عکس های جوجرو ببینین
SaYa
12 تیر 92 20:14
نه وبو حذف کنی دیگه بهت دختر نمیدم حالا خوددانیا عزیزمی رستا جونم....اینجوری دیگه من واسه دخترم میمونم تو بلاتکلیفی بعدشم راره باشی و اسم عروستو انتخاب کنیا خانوووووم دیگه باید یه اسم باشه ک به مارتیا هم بیاد مگه نه؟زود انتخابش کن ک میخوام دخترمو صدا بزنما
مامان ریحان
12 تیر 92 20:31
من همچنان در سفرم
مامان ایلیا
17 تیر 92 17:14
سلام رستا جووون خدارو شکر که صحیح و سالم رسیدی پیش همسر عزیزت. امیدوارم که یه عالمه بهتون خوش بگذره. مواظب خودت و گل پسریت باش عزیزم بووووس برای مارتیا جونم